على اكبر دهخدا

666

امثال و حكم ( فارسى )

چون قلم در دست غدارى بود * لا جرم منصور بر دارى بود . مولوى . نظير : حكم چون در دست رندان اوفتاد * لا جرم ذو النون بزندان اوفتاد . چون قلم در وصف اين حالت رسيد * هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد . مولوى . رجوع بقلم اينجا رسيد . . . ، شود . چون كارى بين طرفى النقيض افتد حكم در آن با يك جانب كردن اختيار عقل نيست . مرزبان‌نامه . چون كاهلى پيشه گيرد جوان * بماند منش پست و تيره روان . ( كه . . . ) فردوسى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . چون كرم كردگار جلوه كند كعبه را * پست كند روزگار بتكدهء آذرى . ظهير . نظير : سحر با معجزه پهلو نزند دل خوشدار * سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد حافظ . چون كون خران همه سرانند * دست از دم خر ببايد آويخت . رونى . رجوع به : براى مصلحت بوسه . . . ، شود . چون كه آيد سال نو گويم دريغ از پارسال . نظير : سال بسال دريغ از پارسال . هيچ بدى نرفت كه خوب جايش بيايد . رحمت بكفن دزد اولى . رحم اللّه النباش الاول . چونكه با كودك سروكارت فتاد * پس زبان كودكى بايد گشاد . مولوى . رجوع به : كلم الناس على . . . ، شود . چونكه بجوئى همى آزار من * گر نپسندى ز من آزار خويش . ناصر خسرو . رجوع به : آنچه بر خود نپسندى . . . ، شود . چونكه بد كردى بترس ايمن مباش * زانكه تخم است و بروياند خداش . مولوى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . چونكه بيرنگى اسير رنگ شد * موسئى با موسئى در جنگ شد . مولوى . اين شعر در ميان صوفيه چون مثلى ساير باشد . چونكه دندان ترا كرم اوفتاد * نيست دندان بركنش اى اوستاد . مولوى . نظير : الم تر ان المرء تدوى يمينه * فيقطعها عمدا ليسلم يساره . چونكه صد آمد نود هم پيش ماست * ( نام احمد نام جمله انبياست . . . ) مولوى . رجوع به : همه گفتى چو مصطفى گفتى ، شود . چونكه گل بگذشت و گلشن شد خراب * بوى گلرا از كه جوئيم از گلاب . مولوى . و معروف اين است : چونكه گل رفت و گلستان شد خراب . چونكه گل رفت و گلستان درگذشت * نشنوى ديگر ز بلبل سرگذشت . مولوى . چونكه گله بازگردد از ورود * پس فتد آن بز كه پيش‌آهنگ بود . مولوى .